يه دختر كوچولو






منوی وبلاگ
نادیا


صفحه نخست
تماس با نویسنده
اضافه به علاقمندی ها
صفحه خانگی شود

نویسندگان وبلاگ
نادیا


آرشیو وبلاگ
اسفند ٩٠
آذر ٩٠
آبان ٩٠
امرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
آبان ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥
فروردین ۸٥
اسفند ۸٤
بهمن ۸٤
دی ۸٤
آذر ۸٤
آبان ۸٤
مهر ۸٤
شهریور ۸٤
امرداد ۸٤
تیر ۸٤
خرداد ۸٤
اردیبهشت ۸٤
فروردین ۸٤
اسفند ۸۳
بهمن ۸۳
دی ۸۳
آذر ۸۳
آبان ۸۳
مهر ۸۳
شهریور ۸۳
امرداد ۸۳
تیر ۸۳
خرداد ۸۳
اردیبهشت ۸۳
فروردین ۸۳
اسفند ۸٢
بهمن ۸٢
دی ۸٢
آذر ۸٢
آبان ۸٢
مهر ۸٢
شهریور ۸٢
امرداد ۸٢
تیر ۸٢
خرداد ۸٢
اردیبهشت ۸٢


لینک دوستان
  لور
فامو
wiseman
چی توز
مهدیسما
شکلات سبز
رژلب قرمز
توهم نامه
دختر خورشید
خرده های ذهن من
به همین سادگی
خانوم لنگ دراز
روز نوشته های سفید
روزهای زندگی یک دختر
دنیای کوچک آقای اوف
آمار و خروجی
  RSS 2.0  


لوگوی دوستان
وبلاگ فارسی

278

می خوام تو این پست وبلاگم راجع به رقیه بنویسم

اصالتا اهل یکی از شهرای استان فارسه, همون شهری که من توش دانشجوام . اونم هونجا دانشجو بود. ولی خانوادش شیراز زندگی می کردن و واسه همین با هم تو خوابگاه هم اتاقی بودیم. 4 سال از من بزرگتر بود و دو ترم جلوتر.پرستاری می خوند.

اینجایی که من دانشجوام مردم مذهبی با عقاید سنتی داره، خانواده رقیه هم همینجور بودن و وقتی دیپلم گرفت با پسرعموش عقد کرده بود. پسر عمو و همه خانوادش هم ساکن همین شهر کوچیک بودن.خودش می گفت من اون موقع نمی دونستم چی به چیه، اونقدر بالغ نشده بودم که تشخیص بدم، رو حساب رویه فکری خانواده و عرفی که داشت قبول کردم.

نمیگفت پشیمونه و شوهرشو دوست نداره، ولی کاملا مشخص بود که ناراضیه، و در عین حال با یکی دوست بود.

دوست پسرش 4 سال از خودش کوچیکتر بود ولی خیلی همدیگه رو دوست داشتن، با وجود فضای گرفته ای که خانواده و شوهرش براش راه انداخته بودن با پسره زیاد اینور اونور میرفت و اونجور که من میدیدم پسره هم آدم خیلی خوبی بود.

اوایل به یه دید دیگه نگاه میکردم به قضیه، که چرا اینقدر راحت به شوهرش خیانت می کنه و از نظرم آدم نرمالی نبود. حتی شوهرشو دیده بودم و فکر می کردم واقعا از سر رقیه زیاده ولی کم کم یه سری مسائل روشن شد.

شوهرش وحشتناک بود. از اون پسرای مستبد و گیر و اینکه خودش سر و گوشش کم نمیجنبید و اهل دختر بازی بود.

بابای رقیه از اون بالا بالایی های س.پ.ا.ه بود. از اون ریشوهای بدجنس

دو تا داداش داشت که یکیش تو مایه های پسر عموهه و باباهه بود اون یکی ولی درست حسابی بود، یه مقدار از فضای سنتی خانواده فاصله داشت و بیشتر پشت رقیه رو میگرفت.

هروقت رقیه تلفنی با شوهرش حرف میزد می شد یه جور ترس و انزجار رو از صداش تشخیص داد. ولی از اونور عاشق دوست پسرش بود.

همینجور قضیش ادامه پیدا کرد تا اینکه یه سری مسائل لو رفت. شوهرش راجع به پسره فهمید و یه سری دعواها شد و کار به جایی رسید که می خواستن طلاق بگیرن.

نمی دونید چقدر رقیه خوشحال بود! خانوادش مخالف بودن ولی داداشش پشتش بود و کارای محضری رو انجام میدادن. اون موقع دیگه با هم هم خوابگاهی نبودیم ولی در تماس بودیم.

یه مدت بیخبر گذشت تا اینکه یهو زنگ زد و برای عروسیش دعوتم کرد! گفتم رقیه چرا؟؟ تو که داشتی طلاق میگرفتی تو که ازش بدت میومد از جدا شدنت خیلی خوشحال بودی. نخواست چیزی بگه. گفت نذاشتن. طفره رفت و منم دیگه نپرسیدم. عروسیش رو هم نرفتم. هم بدم میومد هم از شوهرش می ترسیدم و هم واقعا برام امکانش نبود.

بعد از ازدواجش منم دیگه باهاش رابطه نداشتم، شوهرش بد دل بود و به گوشم رسیده بود خیلی آزادی نداره، آخرای دانشگاهش هم بود ولی مرخصی گرفت و نشست تو خونه.

تقریبا یه سال گذشت و مهر 89 بود  که یه بار بهم زنگ زد و اومد پیشم، ترم پنج بودم. کلی با هم حرف زدیم و خاطرات اون یه ترمی که هم اتاقی بودیم رو زنده کردیم ولی ازش در مورد شوهرش یا دوست پسرش نپرسیدم. می دونستم که خونه ای که توش زندگی می کردن دقیقا روبروی خونه دوست پسرش بوده. ولی نمیدونستم هنوز با همن یا نه. هیچی هم نپرسیدم.

برگش بهم گفت عکس نی نی هامو می  خوای ببینی؟!

ار تعجب شاخ در اوردم گفتم مگه تو بچه داری رقیه؟؟؟؟

گفت داشتم .... زود به دنیا اومده بودن. دوقولو... به فاصله 20 روز تو تقریبا 1 ماهگی مرده بودن. عکساشونو نشونم داد دو تا پسر بودن. محمدرضا و علیرضا

اون لحظه فقط می خواستم بمیرم

این چه سرنوشتی بود این دختر داشت

بعد از اون هر از گاهی تو دانشگاه میدیدمش. دوباره اومده بود سر کلاساش ولی خوب خیلی عقب مونده بود.

 

دوباره یه مدت طولانی از هم بی خبر بودیم تا اینکه چند روز پیش دوباره اومد پیشم. خیلی شکسته شده بود ولی سعی میکرد خودشو روبراه نشون بده.  رفته بودن خونه جدید. شوهرش شیراز بود و خودش دست تنها خونه رو مرتب می کرده  و کلی دستشویی و حموم شسته بوده. اصلا حال نداشت این دختر.

میگفت کار شوهرش شیرازه، خودشم طرح و کارآموزیشو شیراز میگذرونه. گفتم پس چرا اینجا موندید؟ چرا خونه زندگیتونو نمیبرید شیراز؟

من و من کرد و گفت شوهره میگه همینجا بهتره!

دلم می خواست بزنم تو سرش که یه عمری از بابا و پسر عموش تو سری خورده!

پسره می خواست از همه کاتش کنه و تو همین شهر پیش خونواده خودش بزارتش در صورتی که خونشون خالی هم بود! جفتشون همیشه شیراز بودن.

درمورد دوست پسرش پرسیدم دیگه از بعد از ازدواج با هم نبودن، گفت بعضی اوقات تو خیابونی جایی اتفاقی میبینمش یه سلام معمولی می کنیم و رد میشیم میریم

مطمئنم هنوز دلش پیش پسره بود

داستان زندگی رقیه خیلی ناراحت کنندست. مامانشو دیده بودم و میدونستم مامانش هم یه جورایی تو سری خور باباهست.

بعضی اوقات حرصم میگیره ازش، که چرا همون اول موقعی که داشتن کارای طلاقو انجام میدادن واینستاد رو حرفش! ولی بعد به این فکر می کنم من جای رقیه نیست، شرایط زندگیشو نمی دونم.

بینهایت دلم براش میسوزه


نوشته ی نادیا در ساعت ٩:٤٩ ‎ب.ظ در پنجشنبه ۱۳٩٠/۱٢/٢٥

277

دوباره محرم داره میاد و این ماه آغاز دعواهای من و مامانه,مامان اصرار داره که تو مراسم ها شرکت کنم و من اصلا حوصله اینجور جاها رو ندارم,ترجیح می دم تو خونه بشینم و با لپ تاپم ور برم تا اینکه برم جاهایی که یکی می شینه اون بالا چیزایی می گه که خودشم سر در نمیاره و ملت هم پشت بندش زور می زنن تا بتونن های های گریه کنن

البته قصد توهین ندارم و کاری ندارم به این که کی میره و نمیره,این نظر شخصیمه و اینجور جاها که میرم اونقدر حوصلم سر میره که مدام سرم تو گوشیمه و جلو کسایی که اونجا هستن خوب شاید این کارم درست نباشه,برا همین نه حوصله و نه اعصاب این مراسم هارو دارم,ولی این که برم دسته هارو موقع سینه زنی ببینم دوست دارم,مخصوصا بندرعباس که از هر قوم و استانی اینجا هیئت دارن و شبای محرم تو خیابوناش کارناوالیه,به خصوص روز عاشورا,هیئت مربوط به هر استان روش خاص خودشون رو برا سینه زنی دارن و یکی با سازهای موسیقی مارش عذا می زنه و آبادانی ها تند می زنن و ترک ها و خلاصه همه جورش هست

ترکش های دعواهای امسالمون هم از همین امروز شروع شد,زنگ زده بودم باهاش صحبت کنم و بحثمون به این رسید که بهش گفتم اومدم بندر فاطمه هم داره میاد و قراره بریم اینجا و اونجا و مامان هم گفت خونه فلانی مثل هرسال تاسوعا مراسمه برنامه نریزی و من گفتم نمیام و مامان با اون لحن همیشگیش گفت خوب نیا! میل خودت! و این میل خودت گفتن های مامان من یه عبارت خیلی معروفه به این معنی که اگه نیای باید بعد از مراسم غرهای منو تحمل کنی!

این دعواهای اینجا رفتن اونجا رفتن های منو مامان همیشگیه,قضیه اینه که من اصلا حوصله جمعهای فامیل رو ندارم و متاسفانه فامیل مادری من هر هفته یه جا جمعن و هی باید مامان با تهدید و اصرار و روش های مختلف منو بکشونه به این جمع ها,از نظرش زشته که دختر دخترداییش که همسن منه همیشه تو این جمع ها هست  و میشینه و با همه خوش و بش می کنه و من یا نیستم یا هم اگر برم زیاد با کسی حرف نمی زنم یا حتی خیلی اوقات می رم بین پسرای جمع و میشینم به ورق بازی کردن یا والیبال یا هر کاری که اونا می کنن خلاصه

خواهرم معمولا بحث نمی کنه با مامان و با اینکه اصلا میلی به رفتن نداره همیشه باهاش می ره,ولی من 80 % مواقع نمیرم و مامان فهمیده هیچ روشی سازگار نیست

ولی خوب با تمام قدرت ادامه میده!


نوشته ی نادیا در ساعت ۱:۱۸ ‎ب.ظ در شنبه ۱۳٩٠/٩/٥

276

**این مطلب حاصل یک دل خیلی غمگین است و هیچ ارزش دیگری ندارد**

 

الان که شروع می کنم به نوشتن ساعت 7:46 صبحه،دو تا هم خونه ای هام خوابن و من از ساعت 7:10 دقیقا بیدار شدم و اومدم از سرعت خوب اول صبح استفاده کنم

مسائلی پیش اومده که شدیدا غصه دارم کرده

آدمی نیستم که به خاطر تموم شدن رابطم بشینم زار بزنم،درسته که ناراحتم و دیدن هر روزش ناراحت ترم می کنه ولی اونقدر ذهنم مشغوله که این ناراحتی ها هی دایورت می شن به آخر شب هام،وقتی اونقدر خستم که فقط فرصت نیم ساعت فکر کردن رو دارم و بعد از خستگی بیهوش می شم.

ولی مسئله ای که از ناراحتیش ممکنه تمام روز رو به فکر برم چیز دیگه ایه

از 8 سالگیم بود که با دنیای مجازی اینترنت آشنا شدم و هر روز با ولع توی سایت ها و فاروم ها و بعد هم یاهو می پلکیدم بعد هم تو 11 سالگی اولین وبلاگم رو زدم،بعد از مدتی حذف کردم و باز این وبلاگو زدم.اینو می خوام بگم که از سنی که شاید باید با جامعه و محیط اطراف درگیر می شدم،درگیر این فضای مجازی شدم.

البته نه این که روابط اجتماعی ضعیفی داشته باشم،برعکس تو دنیای واقعی زود با همه ارتباط برقرار می کنم و اگر بدونم طرفم ارزشش رو داره و مایل باشه رابطم رو ادامه میدم باهاش،ولی باید عنوان کنم که این رفتارم از دوم دبیرستان شکل گرفت،یعنی تا قبل از اون به شدت غریب گریز بودم.

بعد از کنکور و اومدن نتایج و انتخاب دانشگاه آزاد و اومدن به این شهر کوچیک فکر می کردم دوره جدیدی از زندگی برام شروع بشه،رابطم با دنیای مجازی کم شد و کلا یه مدت از همه دوستای مجازی دور بودم،ولی خیلی زود فهمیدم که این شهر و این دانشگاه اصلا اون جایی نیست که بخوام توش با کسی آشنا بشم.*دلیل تلاشم این بود که تو کل زندگی 20 سالم فقط شاید 2 تا دوست داشتم برا خودم،جزء هیچ گروهی نبودم و دوستان خیلی خیلی محدودی داشتم که یکیشونم خیلی کم میدیدم و اکثرا با تلفن در ارتباط بودیم،این بود که با تصوری که از دوستی های دوران دانشگاه و جمع خوب بچه ها داشتم اومدم این شهر کوچیک و به یه حقیقت تلخ رسیدم،اینجا جاییه که باید تا می تونی خودتو از بقیه دور نگه داری،اینو دقیقا هفته اول دانشگاه فهمیدم،مسئله ای برام پیش اومد که اوضاعم رو بهم ریخت و می خواستم انصراف بدم.

آدمی نبودم که به خاطر دوری از خانواده بخوام صبح تا شب گریه کنم تا به زندگی دانشجویی عادت کنم،آدم مستقلی بودم،ولی اعتمادی که هفته اول دانشگاه منو به اون وضع رسوند از همه چی زد منو،فکر کردم دیگه این مسئله برام پیش نیاد و خودمو جمع و جور کردم ولی بیشتر و بیشتر شد تا اینکه رفتم شیراز،دیگه نتونستم محیط این شهرو تحمل کنم

با این که بین هم کلاسیای شیراز با کسی صمیمی نشدم،ولی این که کسی کاری به کارم نداشت و اذیتم نمی کرد برام نعمت بودم،اونجا با هم اتاقیم خیلی صمیمی شدم،دو سال از من بزرگتر بود و 4 ترم بالاتر ولی شدیدا همدیگه رو درک می کردیم،شب های امتحان باهم درس می خوندیم،موقع ناراحتی با هم بودیم تمام شادی هامون باهم بود در بدترین شرایط درسی هم اگر بودیم به خاطر عوض کردن حال و هوای اون یکی می زدیم بیرون،اونجا بود که یکی دیگه از بهترین هامو پیدا کردم،ولی اسفند 89 توی تظ.ا.ه.ر.ا.ت کشته شد و مرگش شدیدا منو تحت تاثیر گذاشت.هیچ وقت ناراحتیمو بروز نمی دم ولی از درون شدیدا به انزوا رفتم،هنوزم وقتی عکس ها وفیلم هامونو مرور می کنم زار زار می زنم زیر گریه و اگر منو خوب بشناسید می دونید که این از من بعیده.

بعد از این که انتقالی دائمم به شیراز جور نشد و باز برگشتم به این شهر کوچیک یه جورایی دیگه مار گزیده شده بودم.با یکی از هم کلاسیام که بیشتر از بقیه باهاش می ساختم و البته 5 سال از من بزرگتره خونه گرفتم و از فضای خوابگاه و اون فضای متعفن بین بچه هاش که دقیقا اعصاب آدم رو به فنا می داد زدم بیرون.و این دلیلی دیگه بود بر انزوای بیشتر.اکثر مواقعا هم خونه ایم میرفت خونشون و من تو این شهر کوچیک تنها می موندم.

از اونجا بود که باز اومدم تو فضای مجازی و رو اوردم به دوستای مجازیم و البته که به این نتیجه رسیدم این دوستانی که از طریق وبلاگ و فاروم و چت و اینا دارم می ارزن به تمام دوستی های دیگه.ولی چیزی که می خوام بگم این نیست.

نمی دونم چطور منظورمو برسونم....وضعیت من در حال حاضر اینه...می شینم تو این شهر کوچیک...با هم خونه ای هایی که تفاهمم باهاشون فقط سر انجام کارای خونه است و این که تومسائل خصوصی هم دخالت نکنیم.... بعد از طریق ف.ی.س.ب.و.ک یا تلفن یا هرجوری خلاصه خبردار می شم که امروز یه جمع فلان جا بوده،امروز خانواده اونجا مهمون بودن،امروز رفتیم فلان جزیره،امروز فلانی این کارو کرد و  و  و ...... و من تمام این امروزهارو از دست دادم

قبلنا اهمیت نمی دادم،تو این شهر کوچیک خودمو به درس و پروژه های کنار درسی و فعالیت های علمی و این کارا مشغول می کردم و خوب یه موفقیتی نصیبم می شد.الان ولی صبح تا شب به این فکر می کنم که دیگه چی رو دارم از دست میدم

به جمعی که خواهرم و دوستانش دارن شدیدا حسودی می کنم و به این فکر می کنم که من تو بهترین سال های عمرم دارم چیکار می کنم؟ واقعا بعدا حسرت این روزهارو نمی خورم؟ واقعا ارزش این رو داره که اینطور از نظر روانی مشکل دار شم؟ بعد بچه بازیم گل می کنه و با خودم  می گم بیخیال نادی...اصلا حالا که بدون تو برنامه اونجا رو ریختن و حتی بدون این که بپرسن شاید بتونی بری رفتن،حالا دیگه هیچ وقت باهاشون نرو،خودتو یکم بگیر...

تفریحاتم کم نیستا، منم زیاد این ور و اونور میرم و می گردم،خیلی هم زیاد،ولی نمیدونم چه مرگمه احساس می کنم همه اونا مصنوعیه

خودم می دونم،همه اینا از فشار زیاد درس و کاریه که رومه

ولی این زندگی دانشجویی و این تنها بودن همیشگی باعث شده دیگه حتا تحمل محیط خونه و جمع خونوادگی رو هم نداشته باشم،هروقت فکر می کنم که زیاد اینجا بودم و برم خونه یه استراحتی بکنم تا روز اول یا دوم خوبه،ولی بعد دیگه کوچکترین مسئله ای اعصابم رو بهم میریزه و دوست دارم برگردم همین شهر کوچیک،باز تنها باشم.

دارم به این تنهایی خو میگیرم و این منو می ترسونه

تنهایی که دیگه نتونم خانوادم رو تحمل کنم

چیزی که از اول صبح می خواستم بگم همین بود.

شدیدا مشاور لازمم

خوب دیگه بچه ها بیدار شدن,نقابم رو بزنم و برم امروزمو شروع کنم

-------------------------------------------------

دیشب خواب دیدم می خوام برم...می خوام از همه چی و همه کس بزنم و فقط برم...یادداشتی تو خونه گذاشتم و حس خیلی خوبی داشتم از این که قراره همه چی برام از اول شروع شه ولی در آخرین لحظه...نتونستم.

 

پ.ن. امیدوارم منظورم رو از آشنایی اشتباه نگیرید,منظور یه جمع دوستانه جدید بود


نوشته ی نادیا در ساعت ٧:۳٩ ‎ق.ظ در یکشنبه ۱۳٩٠/۸/٢٩

275

سه شنبه هفته پیش -17 آبان- تولد 21 سالگیم رو در حالی می گذروندم که به خاطر برف تهران 5 ساعت تو فرودگاه پروازم تاخیر خورد و بعد هم که رسیدم تهران شاهد یه ترافیک وحشتناک بودم و تا رسیدم خونه 4 ساعتی طول کشید.ولی با این حال ساعت 9 شب با دوستانم زدیم بیرون و بعد از شام و گشت و گذار تو خیابونای برفی رفتیم پارک لویزان و کلی برف بازی کردیم.خیلی خیلی خوش گذشت و واقعا از بهترین روزهای تولد بود برام.

یک هفته تهران بودم و خیلی هم خوش گذشت, از شب تولدم گرفته تا جلسه دفاع دوستم و عروسی که دعوت بودیم و شب هایی که میرفتیم بام تهران یا سینما.

الان که باز برگشتم دانشگاه و غربت و خونه دانشجویی به دور از اون همه تفریحات و مخصوصا روزهایی که خونه بودم, مامان مرتب جلوم خوردنی می زاشت و ناهار و شامم آماده بود,حسابی دلم گرفته

کارهای عقب مونده زیادی دارم و کاملا از خودم ناامید شدم

اومدم این پست رو برای تولدٍ گذشتم بنویسم و برم سراغ ترجمه مقاله و پروژه های ناتمام


نوشته ی نادیا در ساعت ٧:۳٥ ‎ب.ظ در جمعه ۱۳٩٠/۸/٢٧

274

خیلی دارم دچار روزمرگی میشم,اونقدر زیاد که اصلا فرصت دچار چیز دیگه ای شدن رو ندارم.ترم سختی رو دارم.درسا کمن ولی هم کنکور جلو رومه هم همایشی رو تو دانشگاهمون داریم که تمام وقتمونو گرفته.و مهمترین موضوع هم تنبلیه خودمه وگرنه اینا همش بهانست

اصلا درس نمی خونم و به امسال قبول شدنم هیچ امیدی ندارم,ولی باید قبول شم,حتما هم سراسری,چه امسال چه سال دیگه ولی این یه چیز بایدیه!

این تابستون که گذشت یه جورایی برام زجر بود،شدیدا تو یه رابطه غرق شده بودم و نه راه پس داشتم نه پیش و این مسئله داشت رو همه کارای زندگیم تاثیر میزاشت،این تابستون دیگه برا یه بارم شده رو حرف خودم موندم و همه چیزو تموم کردم،خیلی حرف هارو باید تحمل می کردم و هنوزم برام خیلی سخته و نتونستم با شرایط موجود کاملا کنار بیام،ولی این اوضاع رو خیلی بیشتر دوست دارم.

اصولا با اهدافی که من دارم و توقعاتی که از خودم دارم،یکی از مسائلی که برای رسیدن به این اهداف می تونه کمک خوبی باشه تنها بودنه و من راضیم.دوستی می گفت برای رسیدن به موفقیت باید دور رابطه احساسی رو خط کشید و من شدیدا به این حرفش ایمان پیدا کردم

به هر حال

امروز قرار بود بعد از کلاس برم خونه ولی ماشین گیرم نیومد و فردا صبح راهی می شم.در حال حاضر با یکی از هم خونه ای هام تنها هستم.دختر خوبیه و خیلی مودبه ولی شدیدا با سوالاش رو اعصابه.خیلی سوالای مسخره و الکی می پرسه و من آدم کم اعصابیم. خدایی خیلی دختر خوبیه ولی من آدم نمک نشناسیم احتمالا!

در حال حاضر هوا سرده و هنوز  سیستم گرمایش خونه رو راه ننداختیم.زیر یه پتو خزیدم و دارم می نویسم.امروز خیلی روز سختی رو داشتم.دیشب ساعت 2 خوابیدم و صبح 6 پاشدم آماده شدم رفت دانشگاه.از 7 تا 10 کلاس داشتم و بعد هم تو دفترگروه یا به اصطلاح دبیرخونه همایش مشغول انجام کارا و مشاوره به سال پایینی ها و طراحی کارت ها و اینا بودیم.ساعت 1.30 رفتم بوفه یه ساندویچ خوردم و از 2 تا 5 باز رفتم کلاس.دیگه خونه که رسیدم خوابیدم تا 10.واقعا خسته بودم

همین.


نوشته ی نادیا در ساعت ۱۱:۳٢ ‎ب.ظ در چهارشنبه ۱۳٩٠/۸/۱۱