278
می خوام تو این پست وبلاگم راجع به رقیه بنویسم
اصالتا اهل یکی از شهرای استان فارسه, همون شهری که من توش دانشجوام . اونم هونجا دانشجو بود. ولی خانوادش شیراز زندگی می کردن و واسه همین با هم تو خوابگاه هم اتاقی بودیم. 4 سال از من بزرگتر بود و دو ترم جلوتر.پرستاری می خوند.
اینجایی که من دانشجوام مردم مذهبی با عقاید سنتی داره، خانواده رقیه هم همینجور بودن و وقتی دیپلم گرفت با پسرعموش عقد کرده بود. پسر عمو و همه خانوادش هم ساکن همین شهر کوچیک بودن.خودش می گفت من اون موقع نمی دونستم چی به چیه، اونقدر بالغ نشده بودم که تشخیص بدم، رو حساب رویه فکری خانواده و عرفی که داشت قبول کردم.
نمیگفت پشیمونه و شوهرشو دوست نداره، ولی کاملا مشخص بود که ناراضیه، و در عین حال با یکی دوست بود.
دوست پسرش 4 سال از خودش کوچیکتر بود ولی خیلی همدیگه رو دوست داشتن، با وجود فضای گرفته ای که خانواده و شوهرش براش راه انداخته بودن با پسره زیاد اینور اونور میرفت و اونجور که من میدیدم پسره هم آدم خیلی خوبی بود.
اوایل به یه دید دیگه نگاه میکردم به قضیه، که چرا اینقدر راحت به شوهرش خیانت می کنه و از نظرم آدم نرمالی نبود. حتی شوهرشو دیده بودم و فکر می کردم واقعا از سر رقیه زیاده ولی کم کم یه سری مسائل روشن شد.
شوهرش وحشتناک بود. از اون پسرای مستبد و گیر و اینکه خودش سر و گوشش کم نمیجنبید و اهل دختر بازی بود.
بابای رقیه از اون بالا بالایی های س.پ.ا.ه بود. از اون ریشوهای بدجنس
دو تا داداش داشت که یکیش تو مایه های پسر عموهه و باباهه بود اون یکی ولی درست حسابی بود، یه مقدار از فضای سنتی خانواده فاصله داشت و بیشتر پشت رقیه رو میگرفت.
هروقت رقیه تلفنی با شوهرش حرف میزد می شد یه جور ترس و انزجار رو از صداش تشخیص داد. ولی از اونور عاشق دوست پسرش بود.
همینجور قضیش ادامه پیدا کرد تا اینکه یه سری مسائل لو رفت. شوهرش راجع به پسره فهمید و یه سری دعواها شد و کار به جایی رسید که می خواستن طلاق بگیرن.
نمی دونید چقدر رقیه خوشحال بود! خانوادش مخالف بودن ولی داداشش پشتش بود و کارای محضری رو انجام میدادن. اون موقع دیگه با هم هم خوابگاهی نبودیم ولی در تماس بودیم.
یه مدت بیخبر گذشت تا اینکه یهو زنگ زد و برای عروسیش دعوتم کرد! گفتم رقیه چرا؟؟ تو که داشتی طلاق میگرفتی تو که ازش بدت میومد از جدا شدنت خیلی خوشحال بودی. نخواست چیزی بگه. گفت نذاشتن. طفره رفت و منم دیگه نپرسیدم. عروسیش رو هم نرفتم. هم بدم میومد هم از شوهرش می ترسیدم و هم واقعا برام امکانش نبود.
بعد از ازدواجش منم دیگه باهاش رابطه نداشتم، شوهرش بد دل بود و به گوشم رسیده بود خیلی آزادی نداره، آخرای دانشگاهش هم بود ولی مرخصی گرفت و نشست تو خونه.
تقریبا یه سال گذشت و مهر 89 بود که یه بار بهم زنگ زد و اومد پیشم، ترم پنج بودم. کلی با هم حرف زدیم و خاطرات اون یه ترمی که هم اتاقی بودیم رو زنده کردیم ولی ازش در مورد شوهرش یا دوست پسرش نپرسیدم. می دونستم که خونه ای که توش زندگی می کردن دقیقا روبروی خونه دوست پسرش بوده. ولی نمیدونستم هنوز با همن یا نه. هیچی هم نپرسیدم.
برگش بهم گفت عکس نی نی هامو می خوای ببینی؟!
ار تعجب شاخ در اوردم گفتم مگه تو بچه داری رقیه؟؟؟؟
گفت داشتم .... زود به دنیا اومده بودن. دوقولو... به فاصله 20 روز تو تقریبا 1 ماهگی مرده بودن. عکساشونو نشونم داد دو تا پسر بودن. محمدرضا و علیرضا
اون لحظه فقط می خواستم بمیرم
این چه سرنوشتی بود این دختر داشت
بعد از اون هر از گاهی تو دانشگاه میدیدمش. دوباره اومده بود سر کلاساش ولی خوب خیلی عقب مونده بود.
دوباره یه مدت طولانی از هم بی خبر بودیم تا اینکه چند روز پیش دوباره اومد پیشم. خیلی شکسته شده بود ولی سعی میکرد خودشو روبراه نشون بده. رفته بودن خونه جدید. شوهرش شیراز بود و خودش دست تنها خونه رو مرتب می کرده و کلی دستشویی و حموم شسته بوده. اصلا حال نداشت این دختر.
میگفت کار شوهرش شیرازه، خودشم طرح و کارآموزیشو شیراز میگذرونه. گفتم پس چرا اینجا موندید؟ چرا خونه زندگیتونو نمیبرید شیراز؟
من و من کرد و گفت شوهره میگه همینجا بهتره!
دلم می خواست بزنم تو سرش که یه عمری از بابا و پسر عموش تو سری خورده!
پسره می خواست از همه کاتش کنه و تو همین شهر پیش خونواده خودش بزارتش در صورتی که خونشون خالی هم بود! جفتشون همیشه شیراز بودن.
درمورد دوست پسرش پرسیدم دیگه از بعد از ازدواج با هم نبودن، گفت بعضی اوقات تو خیابونی جایی اتفاقی میبینمش یه سلام معمولی می کنیم و رد میشیم میریم
مطمئنم هنوز دلش پیش پسره بود
داستان زندگی رقیه خیلی ناراحت کنندست. مامانشو دیده بودم و میدونستم مامانش هم یه جورایی تو سری خور باباهست.
بعضی اوقات حرصم میگیره ازش، که چرا همون اول موقعی که داشتن کارای طلاقو انجام میدادن واینستاد رو حرفش! ولی بعد به این فکر می کنم من جای رقیه نیست، شرایط زندگیشو نمی دونم.
بینهایت دلم براش میسوزه