**این مطلب حاصل یک دل خیلی غمگین است و هیچ ارزش دیگری ندارد**
الان که شروع می کنم به نوشتن ساعت 7:46 صبحه،دو تا هم خونه ای هام خوابن و من از ساعت 7:10 دقیقا بیدار شدم و اومدم از سرعت خوب اول صبح استفاده کنم
مسائلی پیش اومده که شدیدا غصه دارم کرده
آدمی نیستم که به خاطر تموم شدن رابطم بشینم زار بزنم،درسته که ناراحتم و دیدن هر روزش ناراحت ترم می کنه ولی اونقدر ذهنم مشغوله که این ناراحتی ها هی دایورت می شن به آخر شب هام،وقتی اونقدر خستم که فقط فرصت نیم ساعت فکر کردن رو دارم و بعد از خستگی بیهوش می شم.
ولی مسئله ای که از ناراحتیش ممکنه تمام روز رو به فکر برم چیز دیگه ایه
از 8 سالگیم بود که با دنیای مجازی اینترنت آشنا شدم و هر روز با ولع توی سایت ها و فاروم ها و بعد هم یاهو می پلکیدم بعد هم تو 11 سالگی اولین وبلاگم رو زدم،بعد از مدتی حذف کردم و باز این وبلاگو زدم.اینو می خوام بگم که از سنی که شاید باید با جامعه و محیط اطراف درگیر می شدم،درگیر این فضای مجازی شدم.
البته نه این که روابط اجتماعی ضعیفی داشته باشم،برعکس تو دنیای واقعی زود با همه ارتباط برقرار می کنم و اگر بدونم طرفم ارزشش رو داره و مایل باشه رابطم رو ادامه میدم باهاش،ولی باید عنوان کنم که این رفتارم از دوم دبیرستان شکل گرفت،یعنی تا قبل از اون به شدت غریب گریز بودم.
بعد از کنکور و اومدن نتایج و انتخاب دانشگاه آزاد و اومدن به این شهر کوچیک فکر می کردم دوره جدیدی از زندگی برام شروع بشه،رابطم با دنیای مجازی کم شد و کلا یه مدت از همه دوستای مجازی دور بودم،ولی خیلی زود فهمیدم که این شهر و این دانشگاه اصلا اون جایی نیست که بخوام توش با کسی آشنا بشم.*دلیل تلاشم این بود که تو کل زندگی 20 سالم فقط شاید 2 تا دوست داشتم برا خودم،جزء هیچ گروهی نبودم و دوستان خیلی خیلی محدودی داشتم که یکیشونم خیلی کم میدیدم و اکثرا با تلفن در ارتباط بودیم،این بود که با تصوری که از دوستی های دوران دانشگاه و جمع خوب بچه ها داشتم اومدم این شهر کوچیک و به یه حقیقت تلخ رسیدم،اینجا جاییه که باید تا می تونی خودتو از بقیه دور نگه داری،اینو دقیقا هفته اول دانشگاه فهمیدم،مسئله ای برام پیش اومد که اوضاعم رو بهم ریخت و می خواستم انصراف بدم.
آدمی نبودم که به خاطر دوری از خانواده بخوام صبح تا شب گریه کنم تا به زندگی دانشجویی عادت کنم،آدم مستقلی بودم،ولی اعتمادی که هفته اول دانشگاه منو به اون وضع رسوند از همه چی زد منو،فکر کردم دیگه این مسئله برام پیش نیاد و خودمو جمع و جور کردم ولی بیشتر و بیشتر شد تا اینکه رفتم شیراز،دیگه نتونستم محیط این شهرو تحمل کنم
با این که بین هم کلاسیای شیراز با کسی صمیمی نشدم،ولی این که کسی کاری به کارم نداشت و اذیتم نمی کرد برام نعمت بودم،اونجا با هم اتاقیم خیلی صمیمی شدم،دو سال از من بزرگتر بود و 4 ترم بالاتر ولی شدیدا همدیگه رو درک می کردیم،شب های امتحان باهم درس می خوندیم،موقع ناراحتی با هم بودیم تمام شادی هامون باهم بود در بدترین شرایط درسی هم اگر بودیم به خاطر عوض کردن حال و هوای اون یکی می زدیم بیرون،اونجا بود که یکی دیگه از بهترین هامو پیدا کردم،ولی اسفند 89 توی تظ.ا.ه.ر.ا.ت کشته شد و مرگش شدیدا منو تحت تاثیر گذاشت.هیچ وقت ناراحتیمو بروز نمی دم ولی از درون شدیدا به انزوا رفتم،هنوزم وقتی عکس ها وفیلم هامونو مرور می کنم زار زار می زنم زیر گریه و اگر منو خوب بشناسید می دونید که این از من بعیده.
بعد از این که انتقالی دائمم به شیراز جور نشد و باز برگشتم به این شهر کوچیک یه جورایی دیگه مار گزیده شده بودم.با یکی از هم کلاسیام که بیشتر از بقیه باهاش می ساختم و البته 5 سال از من بزرگتره خونه گرفتم و از فضای خوابگاه و اون فضای متعفن بین بچه هاش که دقیقا اعصاب آدم رو به فنا می داد زدم بیرون.و این دلیلی دیگه بود بر انزوای بیشتر.اکثر مواقعا هم خونه ایم میرفت خونشون و من تو این شهر کوچیک تنها می موندم.
از اونجا بود که باز اومدم تو فضای مجازی و رو اوردم به دوستای مجازیم و البته که به این نتیجه رسیدم این دوستانی که از طریق وبلاگ و فاروم و چت و اینا دارم می ارزن به تمام دوستی های دیگه.ولی چیزی که می خوام بگم این نیست.
نمی دونم چطور منظورمو برسونم....وضعیت من در حال حاضر اینه...می شینم تو این شهر کوچیک...با هم خونه ای هایی که تفاهمم باهاشون فقط سر انجام کارای خونه است و این که تومسائل خصوصی هم دخالت نکنیم.... بعد از طریق ف.ی.س.ب.و.ک یا تلفن یا هرجوری خلاصه خبردار می شم که امروز یه جمع فلان جا بوده،امروز خانواده اونجا مهمون بودن،امروز رفتیم فلان جزیره،امروز فلانی این کارو کرد و و و ...... و من تمام این امروزهارو از دست دادم
قبلنا اهمیت نمی دادم،تو این شهر کوچیک خودمو به درس و پروژه های کنار درسی و فعالیت های علمی و این کارا مشغول می کردم و خوب یه موفقیتی نصیبم می شد.الان ولی صبح تا شب به این فکر می کنم که دیگه چی رو دارم از دست میدم
به جمعی که خواهرم و دوستانش دارن شدیدا حسودی می کنم و به این فکر می کنم که من تو بهترین سال های عمرم دارم چیکار می کنم؟ واقعا بعدا حسرت این روزهارو نمی خورم؟ واقعا ارزش این رو داره که اینطور از نظر روانی مشکل دار شم؟ بعد بچه بازیم گل می کنه و با خودم می گم بیخیال نادی...اصلا حالا که بدون تو برنامه اونجا رو ریختن و حتی بدون این که بپرسن شاید بتونی بری رفتن،حالا دیگه هیچ وقت باهاشون نرو،خودتو یکم بگیر...
تفریحاتم کم نیستا، منم زیاد این ور و اونور میرم و می گردم،خیلی هم زیاد،ولی نمیدونم چه مرگمه احساس می کنم همه اونا مصنوعیه
خودم می دونم،همه اینا از فشار زیاد درس و کاریه که رومه
ولی این زندگی دانشجویی و این تنها بودن همیشگی باعث شده دیگه حتا تحمل محیط خونه و جمع خونوادگی رو هم نداشته باشم،هروقت فکر می کنم که زیاد اینجا بودم و برم خونه یه استراحتی بکنم تا روز اول یا دوم خوبه،ولی بعد دیگه کوچکترین مسئله ای اعصابم رو بهم میریزه و دوست دارم برگردم همین شهر کوچیک،باز تنها باشم.
دارم به این تنهایی خو میگیرم و این منو می ترسونه
تنهایی که دیگه نتونم خانوادم رو تحمل کنم
چیزی که از اول صبح می خواستم بگم همین بود.
شدیدا مشاور لازمم
خوب دیگه بچه ها بیدار شدن,نقابم رو بزنم و برم امروزمو شروع کنم
-------------------------------------------------
دیشب خواب دیدم می خوام برم...می خوام از همه چی و همه کس بزنم و فقط برم...یادداشتی تو خونه گذاشتم و حس خیلی خوبی داشتم از این که قراره همه چی برام از اول شروع شه ولی در آخرین لحظه...نتونستم.
پ.ن. امیدوارم منظورم رو از آشنایی اشتباه نگیرید,منظور یه جمع دوستانه جدید بود